اینجا روضه «تفحص» می کنیم/ ماجرای پیکر شهیدی که به زور هم از بین نرفت!

از سراسر وب

حماسه و مقاومت؛ نعیمه جاویدی: تفحص یعنی حال مادر شهید «بهروز صبوری» که قاب عکس پسرش را نشان سرباز تشییع کننده پیکر شهدا می داد و می پرسید: «شهید 19 ساله دارید از سومار؟» و دل همه ما خون می شد. یعنی حالا او با یک قاب عکس، شهر به شهر و تشییع به تشییع نمی چرخد و اشک نمی ریزد. هر وقت دلش از بی وفایی دنیا بگیرد و دلتنگ دردانه اش شود، چادر سر می کند و راهی آستان امامزاده حسن(ع) می شود و مزار فرزندش را کنار مزار 5 شهید گمنام دیگر زیارت می کند. انگشت اشاره مادر بهروز زبر شده بود، می گفت: «هربار می رفتم راهیان نور یا مناطق جنگی، خاک را آرام با گوشه انگشت کنار می زدم به امید پیدا کردن بند انگشتی از بهروز.» تفحص پر از این بیقراری ها و دیدارهای دوباره است، عکس ها بهتر روایت می کنند.

روضه ای که تفحص شد

تمام شده، بیش از سه دهه است که تمام شده؛ جنگ را می گویم. اما حال و هوای جبهه ها زنده است و فضای روضه های علی اکبر(ع)، زنده تر. ما روضه ها را تفحص می کنیم، اینجا در چیلات. یک رزمنده نشسته و سر دیگری را که مجروح بود به دامن گرفته بود. پلاک هایشان بررسی شد، شماره ها پشت هم بود و این یعنی با هم اعزام شده بودند. پلاک ۵۵ و ۵۶. جستجوها بیشتر شد. پدر و پسر از روستای «باقر تنگه» بابلسرعازم جبهه شدند. شهیدان «سید ابراهیم» و «سید حسن» اسماعیل زاده. ما روضه ها را تفحص می کنیم. سید ابراهیم سر پسرش را به دامن گرفته و هر دو شهید شده اند. حال پدر با دیدن شهادت فرزندش شاید این بوده: «جوانان بنی هاشم بیایید…»

ماجرای تفحص شهید «داریوش دوانی» و برگشتن او بعد از 35 سال به خانه هم غریب است. پیکر او بهمن ماه 1396 به آغوش پدر رسید و قلبش آرام گرفت. پدر آرام پسر را بوسید. اشک امان نداد که بگوید: «پسرم کمی زودتر می آمدی، مادرت هم بود. شاید هم آن دنیا دیدار تازه کرده اید. از طرف من بگو: چشمت روشن خانم! داریوشمان برگشت.» لالایی گفتن کار مردها نیست؛ هیچ وقت نبوده. بابا هرقدر هم سعی می کند نمی تواند جای لالایی خواندن های مادر را پر کند. آغوشش اما یکی نیست، دوتاست. اول از طرف همسرش و بعد خودش یک دل سیر مادرانه و پدرانه پیکر داریوش را بغل می کند. برای یاد دادن درس «پ» به بچه های کلاس اول این بهترین قاب است؛ پ مثل پدر، مثل پسر مثل پیکر و پلاک. شهید دوانی سال 1361 به شهادت رسید.

گاهی تفحص، گاهی مین

ساده نیست؛ اصلا ساده نیست. مرد میدان می خواهد. بعضی وقت ها باران زده و خاک خیس و گل شده است. زمین مثل کام، تشنه ای که بعد از روزها تشنگی آب را می بلعد، گل و باتلاق شده. لودر، تجهیزات و خستگی بچه های تفحص سرش نمی شود. جم خوردن سخت می شود چه برسد به تفحص اما جامانده های جنگ و جوانان مخلصی که روزهای جنگ نبوده اند اما با هزار نذر و نیاز برای پیوستن به گروه تفحص انتخاب شده اند، خستگی نمی شناسند. به چشم های پیر و چروک، کم فروغ و خیس از انتظار فکر می کنند، خاک را می کاوند تا پیکر شهدا را پیدا کنند و خبر خوش به خانواده ها بدهند. بعضی وقت ها از زیر خاک مین پیدا می شود. مین هایی که گاه خنثی نمی شوند و تفحصی ها را به قافله شان می رساند؛ به شهدا. گاهی وقت ها پوتین و پایی می گوید که پیکر و بدنی هم هست. شهدای غواص را همین طور پیدا کردند. با ذکر و توسل. خاک ها را کنار زدند و دیدند دست های غواص های جوان را بسته اند و زنده به گورشان کرده اند. تفحص فقط پیدا شدن یک پیکر نیست؛ اسناد جنگی است. چهره دشمن را بهتر نشان می دهد تا غبار زمان آن را تطهیر نکند. بعثی ها، فقط جنون کشتن نداشتند، جنون جاهلانه کشتن داشتند؛ #زنده_به_گور، #دست_بسته.

از شهید شفیعی ترسیدند

صدامی ها بودند، دیگر. زنده رزمنده های ما آن ها را می ترساند، کشته ها بیشتر. تفحص پیکر شهید «محمدرضا شفیعی» این را خوب ثابت کرد. پیکرش بعد از 16 سال، سالمِ سالم تفحص شد. گویی همین دیروز از دنیا رفته باشد. وقتی قرار شد، پیکر شهدای ما را با کشته های بعث مبادله کنند، بعثی ها دستور داده بود این پیکر نباید این طور برگردد ایران. توحش را تمام کردند. پ